تبليغاتX
الهی, گاهی, نگاهی
الهی, گاهی, نگاهی

خدایاازعشق امروزمان برای فرداهایی که فراموش میکنیم عاشق بوده ایم قدری کنار بگذار...!


ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ


ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺩﻟﺖﺭﺍ ﺯﺩ...

ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻧﻢ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ
ﺑﺴﺖ!!!...

ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺗﺮﻧﺪ...


ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﻮﭺ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ‬


دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 توسط عاطفه |

میدونی چیکار کردم؟


میدونی چیکار کردم؟

کلِ اسمای دفتر تلفنِ موبایلمو،


به اسم تو تغییر دادم!

حالا هر روز بهم زنگ میزنی!

... یه بار هم نه...چن بار!

تازه تغییر صدا هم میدی ...

منکه میدونم توام دلت مثلِ من تنگه

فقط نمیخوای نشون بدی ...!

دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 توسط عاطفه |

لاک پشت ها



لاک پشت ها هم عاشق میشن ولی تحمل درد عشق براشون راحته


 چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون میکنه.....

دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 توسط عاطفه |


کوه چون سنگ بود تنها شد یا چون تنها بود سنگ شد !
 من که نه سنگ بودم نه کوه ، من چرا تنها شدم ؟


چهارشنبه پنجم مرداد 1390 توسط عاطفه |


خستم خيلي زياد. چرا تموم نميشه.  چرا به اينجا رسيدم واقعا چرا؟؟؟ خيلي دلم تنگه.

هيچكي نيس كه بتونم باهاش راحت باشم غير خودت. بازم به هميني كه هستي راضيم اگه

توهم نبودي چيكار ميكردم. ولي كاش زودتر تموم بشه.

خيلي خستم!


پنجشنبه سی ام تیر 1390 توسط عاطفه |

دوست


لااقل هر 39 روز یکبار احوالی از دوست خود بگیرید
که اگر مرده بود به چهلمش برسید!!


پنجشنبه سی ام تیر 1390 توسط عاطفه |

{احمد شاملو}


خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ، حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی


دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 توسط عاطفه |

بـُـگـذار


بـُـگـذار

آنچه از دست رفتنی است

از دست برود!

من آنچه را میخواهم

که به رنگ التماس

نـَـیـالوده باشد. . . !


دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 توسط عاطفه |

یه روز



از خوب ها بیشتر میترسم...
یه روز تو خوب من بودی!!




دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 توسط عاطفه |

شريعتي


خداوندا...
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
"غرورت را"
به زير پاي به هم ريزي...و
شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر ميگويي
نمي گويي!
ا


سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 توسط عاطفه |


گفتم خدایا دلم گرفته.گفت از من؟
گفتم خدایا از همه دلگیرم.گفت حتی من؟
گفتم خدایا چقدر دوری.گفت تو یا من؟
گفتم خدایا دلم را ربودند.گفت پیش از من؟
گفتم نگران روزیم:گفت آن با من


سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 توسط عاطفه |

GOD


خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم


سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 توسط عاطفه |

شهر هرت


شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب. - شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر رو می شناسن. - شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند.. - شهر هرت جایی است که درختها... علل اصلی ترافیکاند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند. - شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند. - شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند. - شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد. - شهر هرت جایی است که خنده نشان از جلف بودن را دارد. - شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن و پول تاکسی شونو در بیارن. - شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخها می سازن. - شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه. - شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه پس میرویم ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و ........ را آباد میکنیم.. - شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی. - شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی. - شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است. - شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه .... - شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه. - شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن.. - شهر هرت جایی است كه هر روز توی خیابون شاهد توهین به مادرها و دخترها هستی ولی كاری ازدستت برنمیاد. - شهر هرت جایی است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده... - شهرهرت جایی است که به بعضیاز بیسوادها میگن پروفسور. - شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است!! - شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند. - شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند. شهر هرت جایی است كه ........... خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست...


چهارشنبه چهارم اسفند 1389 توسط عاطفه |


روزگاريست شيطان فرياد ميزند :

 آدم پيداكنيد سجده خواهم كرد

چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 توسط عاطفه |

آغاز می کنم،

 

آغاز می کنم، نه با نام تو و نه با یادت. با حضورت که همیشه در کنارم احساس کردم. آن زمان

که از پرتگاه نا امیدی سقوط کردم. وقتی به بن بست بی هدفی رسیدم، آن گاه که شک

کردم ... وقتی که بی ایمان شدم.و تو بودی، همیشه، همه جا، که یادآوری می کردی بودنم

را، هستی ام را، داشته هایم را. و من هیچ نمی دیدم دریچه های روشنی که باز مانده بودند،

بازشان می کردی.می خواستم؛ هرآنچه که نداشتم، هرچه که از دست داده بودم.

می ترسیدم؛ از دست بدهم آنچه که دارم، از آینده ای که در پیش دارم.

لبخند می زدی. اشاره می کردی به مهتاب، به زیبایی آسمان شب، به طلوع پرشکوه

خورشید؛ که زیبایی جریان دارد، زندگی کن!

این بار خواستنم کمی فرق می کرد. از تو خواستم که تحولی در زندگیم ایجاد کنی. خواستم

که کمکم کنی تا خسته نشوم. ناامید نشوم.و حالا به وضوح می بینم که فرق کردم. انرژی و

انگیزه درونم را می بینم. و حالا نگاهم را به هرسو می اندازم نشانه هایی می بینم که با من

حرف می زنند. به هرچه که فکر می کنم راهم را روشن تر می بینم.

حالا حجم درونم مرا هل می دهد. حالا نجواهایی که سالها مهر سکوت بر لبانشان زده بودم

می شنوم.

وقتی که تپش قلبم را می فهمم، وقتی که بغضی گلویم را می فشارد، آن زمان که تنهایم، آن

زمان که عاشقم ... دیگر بی پرده و راحت اشک می ریزم، حرف می زنم با تو. و تو مهربانانه

می شنوی. سبک می شوم. خالی از دردها بر می خیزم.

آری بر می خیزم! و این بار چیزی در درونم مرا تنها نخواهد گذاشت. می دانم.

 

 

چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 توسط عاطفه |

کوچک وبزرگ

 

دوری عشقهای کوچک را از بین می برد              

ولی به عشقهای بزرگ عظمت می بخشد

مثل باد که کبریت را خاموش می کنه

ولی شعله های اتش را بزرگتر می کنه

 

دوشنبه پنجم مهر 1389 توسط عاطفه |

باغ قشنگ آرزوهایت ...

 

تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
            تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
            پس از یک جستجوی نقره ایی در کوچه های آبی احساس
            تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم
            و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
            دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
            و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
            تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
            همین بود آخرین حرفت
            و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
            حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
            نمیدانم چرا رفتی؟
            نمیدانم چرا شاید خطا کردم
            و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
            نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟
            ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
            و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
            و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
            و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
            تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
            و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
            و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم
            مرد
            کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
            و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
            کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
            و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
            هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
            ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
            و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
            کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
            تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
            در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
            و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
            کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
            و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
            میان غصه ایی از جنس بغض کوچک یک ابر
            نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
            برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

دوشنبه پنجم مهر 1389 توسط عاطفه |

" یک سلام دوباره "

 

" یک سلام دوباره "

این ساده ترین هدیه من است، هدیه ای غرق درشکوه

هدیه ای از قلب عاشقم برای قلب عاشقت

مزین با اشک های شبانه ام

و پیچیده در صندوق اسرارهای جاودانمان

هدیه ای که به آسانی به دست نیاورده ام

نه به آسانی آشنایی نگاههایمان و نه به آسانی پیوند دلهایمان

این هدیه ای است از قلب عاشقم برای قلب عاشقت

یک سلام دوباره، برای شکفتن شکوفه عشق در قلب زمستانی ات

برای یادآوری سلام ها و پیمان ها و دردهایمان

برای توآورده ام این هدیه را این سلام را

هدیه ناچیزم فدای قدم های پراز تردیدت

بیا، بیا و بپذیر هدیه ناچیز مرا

چشم های منتظرم را پاسخی ده

اگر پذیرای سلام من باشی این چشم ها تا افق برایت اشک شوق خواهند ریخت

و لبهایم از ترنم پاسخ تو دست دوستی با لبخند خواهند داد

 

یکشنبه هفدهم مرداد 1389 توسط عاطفه |

 

 

 

پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 توسط عاطفه |

ستاره

 

گفتند ستاره را نمي توان چيد آنان كه باور كردند

 حتي دستي هم به سوي ستاره دراز نكردند.

 اما من به سوي بهترين ستاره دست دراز كردم

 هر چند دستانم خالي ماند اما چشمانم پر از ستاره شد

 ستاره

پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 توسط عاطفه |

خدا هنوز آن بالا باماست .........

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند.

عشق بورز به آنها که دلت را شکستند.

دعا کن برای آنها که نفرینت کردند.

درخت باش بر غم تبرها. بپر به کوری چشم خفاشها.

بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا باماست .........

پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 توسط عاطفه |

 

                        خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان

                                                       بايد از جان گذرد هر كه همدمشان شود 

                        روزي كه سرشتند ز گٍل پيكرشان

                                                      سنگي اندر گٍلشان بود و همان شددلشان  

پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 توسط عاطفه |

نمی دانم

 

 

نمی دانم گنجشکها که شبیه هم هستند

چه جوری همدیگه را می شناسن.

و نمی دانم چند نفر شبیه من هستند

که تو دیگه مرا نمی شناسی!!!

 

سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 توسط عاطفه |

ایمان

 

برای آنکه به طریق خودایمان داشته باشیم 

لازم نیست که ثابت کنیم طریق دیگران اشتباه است

کسیکه چنین میپندارد

 به قدمهای خود نیز ایمان ندارد

 

پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 توسط عاطفه |

لبخند

 

هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد

و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد

 

پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 توسط عاطفه |

.

 

 

سه شنبه پانزدهم دی 1388 توسط عاطفه |

آدم

 

هر كه خوبی كرد زجرش میدهند هر كه زشتی كرد اجرش میدهند

باستان كاران تبانی كرده اند عشق را هم باستانی كرده اند

هرچه انسانها طلایی تر شدند عشق ها هم مومیایی تر شدند

اندك اندك عشق بازان كم شدند

 نسلی از بیگانگان آدم شدند

 

سه شنبه پانزدهم دی 1388 توسط عاطفه |

دلمان خوش است

 

دلمان خوش است که مي نويسيم و ديگران ميخوانند و عده اي مي گويند ،

آه چه زيبا ، و بعضي اشک مي ريزند و بعضي مي خندند

دلمان خوش است به لذت هاي کوتاه ، به دروغ هايي که

 از راست بودن قشنگترند ،

به اينکه کسي برايمان دل بسوزاند يا کسي عاشقمان شود

با شاخه گلي دل مي بنديم ، و با جمله اي دل مي کنيم

دلمان خوش است به شب هاي دو نفري و نفس هاي نزديک

دلمان خوش مي شود به برآوردن خواهشي و چشيدن لذتي

و وقتي چيزي مطابق ميل ما نبود چقدر راحت لگد مي زنيم

و چه ساده مي شکنيم همه چيز را

 

شنبه پنجم دی 1388 توسط عاطفه |

مریم...

 

امشب مي خوام تو آسمون عکس چشاتو بکشم

اگه که نگاهم نکني ناز چشاتو بکشم

مي خوام بدم تو رو قسم به جون هر چي عاشقه

به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه

مي خوام يه کاري بکنم شايد بگي دوستم داري

مي خوام يه حرفي بزنم که ديگه تنهام نذاري

 

شنبه پنجم دی 1388 توسط عاطفه |

کاش بتونیم!

 

یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت. پرسش این بود :

شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید :

پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید ....

...........

..........

........

.......

......

.....

.....

...

..

.
 
قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس می‌مانیم.

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می‌پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی‌کند. چرا؟

زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها، محدودیت ها و مزیت‌های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

کاش بتونیم!

 

پنجشنبه سوم دی 1388 توسط عاطفه |



گلی از شاخه اگر می چینیم برگ برگش نکنیم و به بادش ندهیم
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم و
شبی چند از آن را هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم
شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید...


RSS 2.0

Designed By ParsTheme